تبليغاتX
شمــــــــیم یار
 

آب که میزنی به صورتت تو هرم داغ آفتاب ، علم میگه ملکول های آب برای تبخیر، گرما از صورت می گیرند..ولی وقتی ملکول های آب و سلول های صورتی گونه هایت مغازله آغاز می کنند..!!!

علم میشه پله ی اول فقط ..

ای داد !! عجب قصه ای آغاز کردی قصه گو...

یاخته های متلاطمی که با شرر نگاهی ..نوای سازی ...بوی عودی ....مغازله آغاز می کنند.. خنکایی رو تجربه می کنند که قیاسی بر آن نیست انگار...هیچ معلوم نیست چیزی به اسم علم شنیده اند اصلا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 18 توسط فاطمه |

 

یک نوشت :

عادت..مثل یه شمشیر دولبه است که فقط یه لبه اش کمی ملایم تره...قبول؟

راستی رنگ عادت چه رنگیه؟...

شاید هم دو نوشت:

راه پیدا کردن به دل آدم های سخت سخته ، ولی سخت تر اینه که با دستای خودت دیوار بسازی

به راهی که خودت، باز کردی...

یکی بعد از دو نوشت:

هزار و یک راه پیدا می کنی برای گریز، بعد از کلی نفس نفس زدن تازه می فهمی همه راه ها ختم شده

به اول جایی که فرار کردی...شاید اول خودت.!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 16 توسط فاطمه |

 

انگار، آدمی چون پازل هزار تکه ایست ،

که...

نمی داند در هبوط هزار تکه َتنش ،کدامینش را اول تر به دندان می کشد؟!

...

میشماری؟! چیدنش شمارش نمی خواهد که...

پی نوشت نامربوط:

این که هم آرومی هم ناآروم این یعنی این که............

+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 16 توسط فاطمه |

 

چه معنی داره تو این دنیا کسی با کسی قهر باشه !
چه معنی داره تو این دنیا کسی تنها باشه !
چه معنی داره تو این دنیا آدم ها یک روز بیان و یک روز برن !
چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها اینقدر تنگ باشه !
... اصلا چه معنی داره تو این دنیا دل بعضی ها از سنگ باشه
!
...خسرو شکیبایی (خانه ی سبز)
 
پی کوتاه نوشت مثلا:
 اصلا نمیگیم خوب ..بد...زشت  یا  زیبا  ...ولی هر چی بود اون زمانا با خیلی از آدم ها ارتباط برقرار می کرد..
میگم که شما اگه این روزا از برنامه های تلفیزیون یکی فقط یکی  پیدا کردین که با آدم ارتباط برقرار کردمثل آدمیزاد.. خبرم کنین...
...به قول دوستی :اگر دردم یکی بودی چه می بود......
 
الان نوشت مهم:
از دیشب صدبار خواستم پست بذارم که نشد البت بیشتر به دلایل ایرادات سیستمی..
الان هم دارم کورمال کورمال می نویسم غلط ملط داشت ببخشین فکر کنمم مانیتورم نیمسوز شده..
یاد اونایی میافتم که زمانای قدیم تو  نور شمع می نوشتن (باور کنین مرتبطه ها)
القصه من زیاد پر و پا قرص پیگیر مناسبت ها و روزهای خاص نیستم ولی معتقدم همه ی روزهای خوب خدا تقدیم به همه ی آدم های خوب روزگار..ولی این یکی هیچ رقمه قابل اغماض نیست و لیکن فکر می کنم هیچ کلمه ای هم یاریگر نباشه این زمانا...صمیمانه این ایام رو به مادرم و همه ی مادران گل دنیاو سرزمینم و همه ی رنان و دختران دوست داشتنی هم تبریک میگم حتی اگه مادر نباشن مخصوصا دوستان  نازنین بلاگستانیم.. عزیزانی هم که مادرانشون دیگه پیششون نیست دلاشون صبور و آروم باشه الهی ..دوستانی که توو پست هاشون یا کامنت هاشون هم نام بردن و تبریک گفتن یه دنیا ممنونم مثل بابک اسحاقی عزیز..فرزانه نازنین ...فیلسوف عزیز ..و همه ی دوستان گرانقدر..
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 20 توسط فاطمه |

 

بیراهه ام آرزوست !!

وقتی آخر راه تو نباشی که من،

 خودم را از تو بیابم...

...................................................................................................................

خودمونی نوشت:

الان دلم سرکشی خواست از اینجا تا قله ی قاف... 

الان دلم آتیش سوزوندن خواست...

الان دلم هیجان خواست...

الان دلم میوه ی ممنوعه خواست..

الان دلم یه قالی پرنده خواست که برم اینجا...

الان بدم نمیاد کله عکاس و به ویژه فرستنده ی محترم این مدل عکسا رو بکَنم...

جالبه نه ؟.. این همه راه برای رسیدن به اونجا هست....

الان در ضمن کاملا خوبم ها.. و ( لیکن تجویزات پیشنهادی شما رو خریداریم)

الان.........

+ نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 22 توسط فاطمه |