آب که میزنی به صورتت تو هرم داغ آفتاب ، علم میگه ملکول های آب برای تبخیر، گرما از صورت می گیرند..ولی وقتی ملکول های آب و سلول های صورتی گونه هایت مغازله آغاز می کنند..!!!
علم میشه پله ی اول فقط ..
ای داد !! عجب قصه ای آغاز کردی قصه گو...
یاخته های متلاطمی که با شرر نگاهی ..نوای سازی ...بوی عودی ....مغازله آغاز می کنند.. خنکایی رو تجربه می کنند که قیاسی بر آن نیست انگار...هیچ معلوم نیست چیزی به اسم علم شنیده اند اصلا...

یک نوشت :
عادت..مثل یه شمشیر دولبه است که فقط یه لبه اش کمی ملایم تره...قبول؟
راستی رنگ عادت چه رنگیه؟...
شاید هم دو نوشت:
راه پیدا کردن به دل آدم های سخت سخته ، ولی سخت تر اینه که با دستای خودت دیوار بسازی
به راهی که خودت، باز کردی...
یکی بعد از دو نوشت:
هزار و یک راه پیدا می کنی برای گریز، بعد از کلی نفس نفس زدن تازه می فهمی همه راه ها ختم شده
به اول جایی که فرار کردی...شاید اول خودت.!!!
انگار، آدمی چون پازل هزار تکه ایست ،
که...
نمی داند در هبوط هزار تکه َتنش ،کدامینش را اول تر به دندان می کشد؟!
...
میشماری؟! چیدنش شمارش نمی خواهد که...

پی نوشت نامربوط:
این که هم آرومی هم ناآروم این یعنی این که............
بیراهه ام آرزوست !!
وقتی آخر راه تو نباشی که من،
خودم را از تو بیابم...
...................................................................................................................
خودمونی نوشت:
الان دلم سرکشی خواست از اینجا تا قله ی قاف...
الان دلم آتیش سوزوندن خواست...
الان دلم هیجان خواست...
الان دلم میوه ی ممنوعه خواست..
الان دلم یه قالی پرنده خواست که برم اینجا...

الان بدم نمیاد کله عکاس و به ویژه فرستنده ی محترم این مدل عکسا رو بکَنم...
جالبه نه ؟.. این همه راه برای رسیدن به اونجا هست....
الان در ضمن کاملا خوبم ها.. و ( لیکن تجویزات پیشنهادی شما رو خریداریم)
الان.........